حدیث حیرت

کوهنوردی در شبی تاریک وبرفی از کوه سقوط کرد در بين زمين و آسمان به مانعي گير كرد و معلق ماند در اين هنگام با صدايي بلند ار خدا كمك طلبيد.

ندا آمد آيا به خدا اعتماد داري ؟؟؟

گفت: آري ...

ندا آمد پس طنابت را باز و رها كن.

كوهنورد با ترس بيشتري طناب را محكمتر از قبل چسبيد. هنگامي كه او را يافتند در يك متري زمين يخ زده بود .